زنی که من دوست دارم

زنی که من دوست دارم

شبانه از ترانه و اغتشاش پر است

 

در اضطراب و فرار

تلو تلو می خرامد تنم را

کسی که در دامن کوتاه اش

انفرادی و شکنجه گاهم را به گردن می گیرد

در تسلیم ، هم تیرباران شده ست

در تسلیم ، هم شلاق خورده ست

روسری اش را در بازداشتگاه بخاطر نمی آورد

در نفی اعتراف مداوم است

کسی که من دوست دارم

 

گلویش پر از چوب خط های انفرادی ست

در دل من اما

لب اش تضمین بوسیدن است

زنی که در تباهی ، کنار یک ناکام گیر می افتد

در سپیده دم

 

در یقینم از چشم اش ، بر می گردد

کسی را که دوست دارم

از تن گلوله خورده اش

دوباره به دنیا می آید و

در آزار و گاز اشک آور عاشقی می کند

زنی که از لب اش

پوزبند و اغتشاش را دوباره می شوم

زنی که در واژه های بی قرار

 

گیس می بافد

و در سن و سال اش

 

چریک های زیادی را از بر است

کسی که من دوست دارم

آشپزخانه را سم خور کرده و

در مفاهیم و دغدغه

 

از باور و ایمان خون دماغ شده است

.

 

 

 

ابراهیم عالی پور

سلام         و سکوت کردیم

که میلی به چشم سرخ و منگ تو ام

که سلام         و سکوت کردیم

کسی از حقارت اشیاء به دریا نمی زند

که از اضطراب در پیراهن هایمان

 

متورم می شدیم

سلام           و تهی بودیم

که ذهنمان به ارتفاع نردبان قد نمی داد

جنون هایمان را به دنیا می آییم

و در پایان به خود ،حس ملعون تجاوز داریم

سلام       و حقارتمان

کسی رسول و حادثه خواب اش نمی برد

همه از عبارتی ساده

 

به دلشوره پا گذاشتیم

در شقیقه ،رنگ های زیادی را رفته ایم

که من

تاریک نبودم اصلا

چقدر مصدق هایی شدم که

گردن به اعدام ات داده

 

گفته بودم از حادثه نمی ترسم

که میل به خستگی

میل به جراحت و جنون

میل به خوابی اندوهگین       ابدی

و پنجه هایی که در حلقوم ام

انتظار  مرگ را می فشارند

 

سرد است حالا

و کسی نمانده

که حدس می زدم

و کسی نمانده

که از قضا راه گم شده باید از او بگذرد

دلم گرفته است

که نیاز دارم کسی

 

رسول معجزه های تازه باشد

نه زن

که وقتی گس

 

رنگ روی ناخوداگاهم پس می دهد

نه فصل بنفشی

 

که حدس می زدم ات

فصلی که قرار بودی

سرد است حالا

خرامان خرامان از بنفش به دنیا می آیم

و برخی در خیابانی مریض

حالا تراژدی آلوده ی این اتاق شده ام

نه بیشتر

نه جایی بهتر پیدایم می کنی

حالا زندگی ات را تلقین می کنی

شب از دلبستگی هایت بالا می زند

آدم عاقل این وقت شب

در خودش به وقت تهرانی روشن

 

که خطر نمی کند

در یک ((سه شنبه ی خونین

))

اینجا کسی دی ماه به دنیا نمی آید

حالا تو هی بگو

:

(-

 

پس مرا اشتباه اومدی ، لطفا

این احساسات مرا چه کردی ابراهیم

که نه دل می کنم ، نه می مانی کثافت

)

صبر کن تا قانع ات کنم

انتظار داری حیرت ات کنم

و از این قبیل

 

#

 

ابراهیم_عالی_پور

#

 

شعر

 

telegram.me/ebrahim_aalipour

من یک میر حسینی ام

با احترام به ترانه ی ایتالیایی ((کنفورمیست

))

 

 

من یک میر حسینی ام

 

.

.

در نهایت تمام کلمات

از حماقت جماعتی حرف میزنم که

در زبان معیار شان گُه رفتار عجیبی دارد

روزنامه ای زیر بغل نماد روشنفکری ست

روزنامه هایی که کلماتش را

از دهان سگ جم کرده یکی یکی

من یک میرحسینی ام

با مولفه های روشنفکری

 

که از ابتدای انسان

 

زن را در ابهام خیس تخت خواب گریه

 

و در کنار در وردی فراموش اش میکنم

مدافعه حقوق حیوانات

 

محیط زیست

من جماعت سرنگ خورده ای که

سگان مرده را در خون خود عصبانی شدم

 

و بعد در لابه لای خاطرات

 

به چه کسانی که نخندیدم

من یک میرحسینی ام

با یک رنگ سرقتی بر نبضم

شبها اما کنار زنم یادم می رود

برای کسانی که دوست شان داشتم و خیابانی بودند

من یک میرحسینی با عکس خاتمی روی میز کارم

و گُه ای که

نیاز می شود

 

جماعت حشری را

 

 

 

 ابراهیم عالی پور

دختری که با من ، لبالب است

بعد هم که طبیعتا ، باران میبارد

حالا این پیک را از آبی هایت

 

پر کن

که در ذات داغت

چه آهوانی به سیخ کشیده ای

که از ذات غمگین ات

در من مردی بافته ای

 

که چه زود رو به ویرانی ام

و یک طناب

 

و یک چارپایه ی مردد

یک شعر از شاملو

و یک کتاب از نیچه

و چه غمگینانه از حادثه ام

فقط رژ لب دختری را در گردش خون دارم

 

که لب زده ،به این شکل از مستی ام

بعد از پوک عمیقی که

بعد از اتانول و لختی گیجی که

گردتاگرد آبی هایش

 

در جنون و خراب خوابم می کند

دختری که با من ، لبالب است

از نیلوفر و فلسفه و ته سیگار

حالا هم که طبیعتا ، باید باران ببارد

 

 

ابراهیم عالی پور

telegram.me/ebrahim_aalipour

جایی که برای ایستادن/هزار سرباز در زانو ،کم است

اتاقی تاریک،و فندکی که می زنم،سالها بعد

کجای گریه هایم گمت میکنم؟

حالا درست نقطه ی گیج یک بوسیدن ایم

در اسم کوچک مان که متواری می شویم،سالها غریبه

.

 

 

گلوی سلام هایم از چه بغض هایی،که هنوز است

درست لحظه ی تغزل زنی

پای رفتن و نرفتن

تحمل چه پروانه هایی را که،عطسه نکردم

چقدر دیوانگی

 

دایره ی گیجی که دورت میگردم

من فقط در نداشتن ات آزاد ام

تصور هایم از تو را،با دست بند

از کنارت هل می دهند

من بازداشتی ای هستم

که از تمام عمر خود

دی ماه را به یاد می آورد فقط

شما هم لطفا سیگار تان  را

در جنسیت  من له نکنید

 

حالا که اسم کوچک ام را پیر می شوم

شما هم لطفا در  معصومیت ام

کلید  نچرخانید

حالا این نای بریده از شب نامه خالی ست

که حتی در بودن خود متواری هستم

انگار  برای فرار است که ،به دنیا آمده ام

جایی که برای ایستادن

هزار سرباز در زانو ،کم است

 

 

 

 

 

https://telegram.me/ebrahim_aalipour

ابراهیم عالی پور

در همزیستی اجتماعی مزار و کلنگ

در همزیستی اجتماعی مزار و کلنگ
باتوم و شقیقه
طناب و گلو
که چقدر ترسیدیم
سبز کثافت پلیس را
در این سکوت و وسوسه شک داری
مویت را در نبضم بریزی و
 دوباره ام کنی
وقتی آژیری قرمز
ناتمام بوسه ای روی دستمامن میگذارد
چه دردی دارد لعنتی
فریاد شکستن
پایش بیافتد
کم پرنده نیستم
که از تمام روئین تنی ات
به چشمت مشکوکم فقط
وقتی حنجره ام زخم دارد و
فریادی خرخره ام را می جود
و تمایلی که از تو در خلسه میبرد مرا
میان سطر های از شاملو دزدیده بودم ات
که در عاشقانه هایم
 تکثیر میشوی
با سم ریخته در شاهرگم
در رابطه ی چشمت
با مرگی نشسته در تیغی
 زیر گلو
و دود شدن
لا به لای عکس ها و صدای غمگین ات
همزیست خیانت و کتف
چشم های دختری با دین در آمدن
سر دردی عمیق
میان نیچه و دود شدن
و بعد  پرنده ای بشوی عقیم
که در جفت گیری دختری نشسته است
که حق انتخاب خود از چشم هایش را
شب  زیر لب تاب و گوشی
بغص کنی
 روی عکس پروفایل لختی اش .
.
#ابراهیم_عالی_پور
#شعر_بی_وزن  #شعر #سپید


من هم که فقط رد کرکس هستم
انکار نمیکنم
خدای گچی ای که روی تخت خواباندم
چه خلسه ی رخوت ناکی
پری غمگین من
چه آزارت میدهد?
افسون و بی خوابت میکند
چه به چشم می بری
که سرخ و خراب می خواهی ام
در عطر خاکستری گلویت
که مست می خوانی ام
جغدی که در پیشانی ام کز میکند
اسم کوچک من است
که در گور خودم غرق می شوم
در شبی سرد
به چشم من تجاوز می شود هر بار
که در یقه ام گمت می کنم
در گردش خون من اما پری غمگین من
جریان داری هنوز
اگر چه در مدار تمام رنگ های پریده
حفره می شوم در ترس هایم
.
.
.
.
.
ابراهیم عالی پور


مجموعه شعر " استعداد روانی "/  ابراهیم عالی پور

توسط انتشارات راز نهان منتشر شد


برای تهیه و سفارش این مجموعه با شماره های زیر تماس بگیرید

09122230269_ اسماعیل رازنهان

09375450726_شهرام مردانی

دوستان تهرانی می توانند کتاب را از کافه چرا  ( رضا شنطیا )تهیه کنند به آدرس: خیابان انقلاب از چهار راه ولی عصر به طرف پارک دانشجو اول پل کالج سمت چپ . کافه چرا


همچنین از کتابفروشی های زیر تهیه کنید :


تبریز - کتابفروشی سپهر

تبریز- کتاب بهارستان

تبریز - کتاب دهخدا

بوشهر - کتاب پارکر

خورموج - کتاب کوثر

مشهد - کتاب رجب زاده

مشهد- انتشارات ترانه

کرمانشاه - کتاب بیستون

نیشابور - کتاب آریا

سبزوار - آینده سازان

بجنورد - کتاب گوتنبرگ

بجنورد - کتاب دانشگاه

مهاباد - کتاب مهرگان

خوی - کتاب سبز

میاندوآب - کتاب پیام

اردبیل - کتاب بهرزو

تبریز - کتاب ارک 2

بهبهان - کتاب مهدی

زنجان - کتاب فرهنگ

قزوین - کتاب دانشجو

قزوین - کتاب همتی

آبادان - کتاب الفبا

اندیمشک - کتاب نظریان

شیراز - کتاب زند

نی ریز - کتاب صادق

سنندج - کتاب مدیا

رشت - کتاب دیبا

رشت - کتاب حسین زاده



16

باید دامن را بدانیم
علی الخصوص قیافه یتان چقدر آشناست
اسمتان چه باشد فرضا؟
که از لبانم بارور بر میگردی
مثل زنی که از صفت های یک سپیدار آبستن است
که با گیجی یک جفت دمپایی
راه به زخم هایم برده ای حتما

13

 چیزی از دست هایت کم  نمی کند

تاجی که کفاف ریشه های تو را ندارد

تفاوت بی نهایت چراغ تا بی نهایت خیابانی مبهم

یک انتخاب است

که از روییدن تن زدیم

هر کدام می توانستیم یک میز تحریر

اتاق پر از کتاب

و مادری برای خواب های بیمارمان

در ادامه داشته باشیم

باید ترسید مرتباً که مسئولیم

لفظی  را که در تردید

با پرنده  آشنا  می کند دست هامان را

رد می شویم به جدّ

سهم خود را هر یک

از خدایی که برای دوست داشتن کنار گذاشته ایم

تنها کافی است یک زمستان دیگر

 هیچ یک از عصب های خاک را

کودک نباشیم

که مسئولیم

حتی مردی که از خواب هزار ساله ی همسایه بالا می رود

و از دعا و شفا

شقیقه ای پر از حوض و  ماهی و  شیر آبی برای وضو سر درد  دارد

 

ابراهیم عالی پور

12

 

 

 

 

 

زبان مادری ام را از اجتماع بر باد رفته خالی میکنم

کلید در خونم جریان دارد اما

باغ ناتمام است و کاج

سهم بلندی برای ایستادن نیست

در ابتدای جنون می زیم

هر جای تنم که نگاه میکنی

کودکی مرده است

هر جای اتاق پرنده ای منتفی است

تا دلم شور میزند

در را به بغض هایم آلوده میکنم

و این آغشتگی

از سلام های تازه کم میکند

سری که خالی از چراغ، درد میکند

گورستان متروکی ست

چقدر گفتم

ترجیح می دهم که

حالم خوب است ظاهرا

و مجروح نیستم هیچ فتحی را

اما تو زن!

 دیدی غریب بودم؟

دیدی این مرد بیچاره بود؟

جسته و گریخته حتی بلوغ را فهمید؟

آدمی که رگ خواب خود را گم میکند

سهم عزیز تری از پاییز باغ ندارد

نبضم از هیچ مریمی خیس نیست

کمی از اعجاز نطفه های بی دلیل کاش سرایت می کرد

 

 

 

۱۰

 
 
 
 
 
 
 
 
 
این زن که می میرم
این زن که به دنیا می آیم
این زن کدام سمت نارس من از ترس بوده است
که دلم میگرد
صبر کن
نبض مرا از این فتح ها خالی کن لطفا
باغی که تو برای این کاج آوردی
ویران است
حال و روز خیابانی که از من می گذرد هم
با سیگاری که سردم می شود
...
زخم من کاری تر از شما باشد
تا چتر ببافی، تن نزدیکم را
نجات دهنده زنی است که
از تکراری این گریه ها
دست نمی برد مرا به سینه هایش
که سردم است مدام
اینجا برای ساقه شدن کوچک است بیش ازآنچه تو میدانی
.
.
.
این زن
کدام حدس شکنجه ام بوده است
در پیراهنش که می پوسم از دهان
که حالا بر باد خوشه ام
که رشد احتمالی این لب ها روی چشم های زنی که
می رود تکامل همین است انگار
که بر نمی گردیم،می دانم

8

در صدایی نارس

هریک کودکی خود را مردیم به گونه ای

قرار بود برگردی

زنی در خواب هایم می سوزد به تکراری که

دلم شور می زند نیز

این غریبه ها تنها خواب پرنده را میدانند

و اعتباری که در دست هایت خاموش ((می شوم))  یک روانی آرام

با زخمی در چشم براهی ام

که می روی و برنمی گردی

از بی خوابی های من

اینجا جای دل کندن است  صبر کن

و بغضی که می خورد مرا تا پیراهن

برای فراموشی هایم

که اول دست هایت را ببوسم

بعد تمام تنهایی ام را بمیرم

من از جایی از جهان از پنجره به بیرون خیره میشوم

که ناتمام سهم خود از سطرها را

یک گوشه ی اتاق جمع میکنم در جنوب

و دست هایم را بر باد

و دامنت را دوست دارم

که بی خوابی های مرا در این حد و دلهره به خود می گیرد

ناگهان تمام پوست تنت را می چسبی مرا

و مشروبی که می شوی در اعصابم

و من خراب می شوم

اما

تو میروی و فراموش می کنی

7

 

 

 مشکوک مزاری  که

 مرطوب  مرگی قانع

هر سپیده از اعصابم برای پیراهن خود

 اتفاقی  ممکن  جدا می کند

 تعریف  نا مطمئن حوصله ایی که

 به وقت  حادثه

  از پا  افتاده

 به نقش خود خیره می شویم

که آهسته می میریم مرتبا

ما فرض می کنیم

  کسی را که انکار  گستاخی   ذهنیت  خود

 « هر صبح

 با  خورشید پیر  به دشت های نا شناس  جستجو  می رود »

همین است که فرض می شویم زنده بودن را

مخصوصا دستی که

از رفتارمان زمستان های تازه ای جدا میکند

دستی که هر شب

در تاریکی پیراهنی موذی می میرد

 ما اما

به  تیغی  پوسیده  شباهت داشتیم

 که کسی  در رگ گردنمان  کاشته بود

 درک خواب  آلوده ای از اضطراب

چه اسم هایی که در حافظه ی ترسانمان

آشنا می شوند

سکوت کشداری که از این اتاق می گذشت را هم

 

 

ابراهیم عالی پور

 

5

کمی ژرف تر از انچه قرار بود

 

عاشقانه تولد یافتیم

تنها تو از بینمان صبح شدن را

بلد بودی!

با حواسی برای خواب پریدگی هایم،

حالا بنشین

تابرخی ازچشمهایت باشم

و همان عده ی ناگزیر ذهنیت ات

 

ابراهیم عالی پور

 

4

 

 

 

 

 این جهان برای هر یک از رنگ های خود
اخلاقی جداگانه دارد
من اما
دارم کودکی ام را
از کمدی تاریک بیرون می کشم
حالابعد این همه وقت و انتظار
تنت بوی تابوت میدهد لعنتی
نگاه کن
دارم گم میشوم
چقدر هی دوباره خودم باشم و
ناگهانی یک ناشناس
نگاه کن
اصلا بیا به خانه بر گردیم
اینجا هر آدمی بی دلیل گم می شود
من هم
گریه ام میگیرد و
به پلک هایت که دست میزنم
یک دیوانه ام اما
با فلسفه های آماس کرده ی درپیراهنت

ابراهیم عالی پور

1

 

 

 

 

 


 


 

 

 

      

 

 

ما در اعماق حشره            خون دادیم و                جراحت برداشتیم

با نبضی که تنها در شعاع

هذیان میزند

از استحاله ی کدام کمد آغاز می شوی؟

ما از ترس پرنده شدیم

تنها فرار بود که پیراهنمان را                    پر از دلشوره میکرد

تنها سهم مانده           همین که روی پای خودمان                  محکم می میریم

و بعد هم لب به زنی میزنم که            تا تمام اتفاقات تنم          ادامه می یابد

حوصله ام درتار عنکبوت گم می شود هی

حقیقت  که در آدمی  جا نمی شود خانم

بعد از گیسوی تو            از مرگ فراتر میخزم

با خاطره هایی پر از استرس و سارتر و

عابران گم شده

ببخشید خانم اگر مورفین

در تنم                                جایت را گرفته است

ببخشید اگر بدون دستانت               ردت را از کتاب می گیرم

سالخورده تر از چشمان کاراکتر سیمون

لب به ترس پروانه گزیدن                و دل بجای زنگ کلیسا بستن

 

 

 

ابراهیم عالی پور

 

 

 

کم حوصله تر از پدر

 

 

 

1مرگ  علتی  جا نگذاشته است

کم حوصله تر از پدر

توی خودمان صاف ایستاده ایم

کجای این همه         چطور        باید تکان نخورد

که اتفاق خودش هم اگر بیافتد

به طرز       ژست            و یک بوسه پشت اسم تو            دست نیابد

حتی کسی که میریزد           روی این همه حرف        کجایشان مشکوک است؟

یک قدم پشت جمجمه ام مرگ

یک پل روبه رویم سقوط

اینجا چیزی شکل اعصابمان هم

تاول را فراموش نخواهد کرد

اتفاقا جالب تر هم نیست

و اگر شکل دهانمان       می بوسیدیم

آیا مرگ       دست یافتنی تر از      تنی پر از زن است؟

تازه داری باورم می شوی عزیزم

این حرف ها

مفاهیمی کوچک تر از چشم تو هستند

 

 

ابراهیم عالی پور

زن سحر آمیز

 

 

 ۱

هرجور دلتان خواست دعا کنید

گور پدر فرش های سرخ

 

خیانتم هر بار

پشت ظروف آشپز خانه

 همسرم را زخمی میکرد

قبله های انتزاعی

و مداد های لعنتی که

در ژرفنای یک واژه                        به پایان می اندیشند

سیگارم را پس بدهید

درسلول انفرادی تنم

حوصله ام سر می رود

حالا برایم دعا کن

بعد چایی هایمان را فوت خواهیم کرد

 

 

 

ابراهیم عالی پور